یادداشت/ حمید قزوینی: انها همه بسیجی بودند
تاریخ : ۳ آذر ۱۳۸۸ • شاخه : یادداشت / تحلیل / گفتگواین روزها مصادف است با هفته بسیج. هفتهاى که در گذشتههاى نه چندان دور حال و هواى دیگرى داشت. آن روزها ظاهر بسیجیان با لباس خاکی، چفیه، عطر محمدی، چهرهاى گلگون و چشمانى آمیخته با شرم و حیا توأم بود.
اگر از یکى مىپرسیدى شما بسیجى هستی؟! مىگفت: من کجا و بسیجى بودن کجا! بسیجى واقعى همت و باکرى و خرازیه نه من!
اگر به خانه یک بسیجى مىرفتى کتابخانهاى یا قفسهاى از کتاب را مىدیدى که نشان مىداد او این راه را آگاهانه انتخاب کرده بود.
اگر به آسایشگاه جانبازان مىرفتى هیچکس خود را طلبکار و مدعى انقلاب و نظام نمىدانست.
آنروزها اگر مسئولان کشور لباس بسیجى به تن مىکردند براى این نبود که براى آن ارج و قربى قائل شوند براى این بود که خود را همگام و همراه بسیجیان نشان دهند. چون که بسیجیان پیشقراول دفاع از ملت بودند.
آنروزها اگر نخستوزیر در مراسم اعزام رزمندگان به مناطق جنگى مىگفت: «بسیج مدرسه عشق است» کسى این سخن را اغراق آمیز نمىدانست.
آن روزها امام، بسیجیان را فرزندان خود مىخواند و بر دست و بازویشان بوسه مىزد. آنروزها همه بسیجى بودند و امام بیشتر از آنکه بسیج را یک نهاد نظامى بداند یک جریان فکرى مىدانست و به همین دلیل بیشتر بر تفکر بسیجى تاکید مىکرد .
مهم این نبود که لباس بسیجى داشته باشى یا نداشته باشی، در جبهه باشى یا پشت جبهه، نوجوان باشى یا سالخورده، در شهر ساکن باشى یا روستا، مرد باشى یا زن، مدیر باشى یا کارمند، کارگر باشى یا کارفرما، استاد باشى یا دانشجو، طلبه باشى یا مدرس عالىرتبه، مهم این بود که در هر جا و هر شرایطى که هستى تفکر، نگاه و روش بسیجى داشته باشی. بسیجى بودن یعنى دیگران را بر خود ترجیح دادن، از خود گذشتن، منافع ملت را خواستن، تیر بلا خوردن و دم برنیاوردن، صادقانه و بىریا کار کردن، متواضع بودن، همه مردم را به یک چشم دیدن، بازى نخوردن و خلاصه…
بماند تا بعد.
تغییر
فرستادن نامه به این نویسنده | همهی نوشتههای تغییر


